ای تو که همیشه دیر رسیدی...
می دانی سخت است عشق باشد و تو نباشی
راستی نگفتی دست هایت کجا گم شد...
راستش این روزها هوای پر باز نیامدن هم دیگر خیلی تکراری شده، گاهی بوی دلنشین خاک نم زده در کوچه های دلتنگی هم عالمی دارد، مگر نمی دانستی کوچه خیس از عشق با تو پر از حس خنک شبنم زده سپیده دمان صبحی مه آلود خواهد بود... پس باغ را باور کن، برگ را از بر کن...
باید رفت
در حوالی های دلتنگی هایم
طراوت باران هنوز به انتظار نشسته...
گابریل گارسیا مارکز هم رفت و ما را با صد سال تنهایی اش تنها گذاشت...
"اگر مرا قلبی بود، تنفرم را مینوشتم روی یخ و چشم میدوختم به حضور آفتاب…
خداوندا... اگر تکهای زندگی از آن من بود، برای بیان احساسم به دیگران، یکروز هم تأخیر نمیکردم…
برای گفتن اینحقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوق شیدایی، انسان را قانع میکردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشقبه علت پیری… حال آن که پیر میشوند وقتی عشق نمیورزند…
به یک کودک بال میبخشیدم بی آن که در چگونگی پروازش دخالت کنم…
به سالمندان میآموختم که مرگ با فراموشی میآید، نه پیری…
آموختهام که همه میخواهند به قله برسند، حال آن که لذت حقیقی در بالارفتن از کوه نهفته است…
آموختهام زمانی که کودک برای اولینبار انگشت پدر را میگیرد، او را اسیر خود میکند تا همیشه…
چه بسیار چیزها از شما آموختهام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمیآید وقتی که در یک تابوت آرام میگیرم تا به همت شانههای پرمهر شما به خانهی تنهاییام بروم…
همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی و عمل کن آنچه را میاندیشی…
آه… که اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که تو را خفته میبینم، با تمامِ وجود در آغوش میگرفتمت و خداوند را بهخاطر اینکه توانستهام نگهبان روحت باشم شکر میگفتم…
اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که تو را درحال خروج از خانه میبینم، به آغوش میکشیدمت…
فقط برای آنکه اندکی بیشتر بمانی، صدایت میزدم…
آه… اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که صدایت را میشنوم، فردفرد کلماتت را ضبط میکردم تا بینهایتبار بشنومشان…
آه… که اگر بدانم این آخرینبار است که میبینمت، فقط یکچیز میگفتم: دوستت دارم بیآنکه ابلهانه بپندارم تو خود میدانی…
همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترینکارها فرصتی به ما میدهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همهی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط میخواهم به تو یکچیز بگویم: دوستت دارم، تا هیچگاه از یاد نبری…
فردا برای هیچکس تضمین نشده است، پیر یا جوان…
شاید امروز آخرینباری باشد که کسانی را میبینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده
عمل کن، همینامروز…
شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بیشک تأسف روزی را خواهیخورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش، اما مشغولیتهای زندگی، تو را از برآوردن آخرین خواستهی آنها بازدشتند…
هیچکس تو را بهخاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند، خرد و تواناییِ بیان احساساتت را طلب کن…"
خداحافظی یک نابغه
هرزچندگاهی که امید را در منزلگاه سکوت به خاک سپرده اند یاد تلنگری می افتم...
و با همه بلند بالایی دستت به شاخسار آرزو نرسید و دلت تنها ماند. مانند درختی در پاییز که در حسرت ریختن برگهایش گریان است... اما امید دارد به بهار...
ای توکه همه ی عمر دیر رسیدی
بنواز آهنگ زندگی را... بنواز و روشن کن چراغ دلت را با همه کم سویی و بدان
آیین چراغ خاموشی نیست...چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره که هزاران هزار سال
از انجماد خاک ،و مقیاس های پوچ زمین دوراست
و هیچکس در آنجا از روشنی نمی ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
من نا توانم از گفتن
بگذار پر شوم از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید که عشق من
گهواره تولد عیسای دیگری باشد...
بعضی وقتا هست که دیگه از دست واژه ها هم کاری بر نمیاد. یه بغض عجیب رهات نمی کنه، نه میتونی گریه کنی نه میتونی گریه نکنی، خودتو تو خلا احساس میکنی، خودتو و دنیاتو گم می کنی از خود بیگانه میشی، دلت میخواد یه قلم برداری و یه دفتر کاهی خالی و همشو خط خطی کنی و روی هر صفحش بنویسی دنیای این روزهای من...
قدم می زنم در این هوای ابری، پاییز بدجور خودنمایی می کند. برگ های زردش را مدام زیر پای من می شکند، ادامه می دهم این پیاده روی خلوت را. نیمکت های خاک گرفته دیروز همچنان خودنمایی می کند. چراغ قرمز است، تق تق بخار آب از اگزوز پیکان پنجاه و دو مرا در اندیشه کودکان ساندویچ به دست کلاه منگوله ای فرو می برد که وقت تنگ است و راننده بیخیال از دنیای کودکانه شان. چراغ سبز شد. آزادی مستقیم، شریعتی سمت راست. همه تخت گاز می روند، اما دختری در آن طرف خیابان هنوز منتظر است. با چشمانی که عشق در آن ها بیداد می کند نگاهی دیگر به ساعتش می کند. از چهارراه گذر می کنم. میروم تا دوردست. آسمان آنجا هم ابری است. در این اندیشه ام که چه خلوت است این فضای پرهیاهو. من همه را یافتم. کله پاچه، کوله پشتی سربازی فراری، دختری آینه در دست، کاسبی پشت کرکره، عابری ریش دار. اما آرامش را در هیچ نگاهی نیافتم. هوا چه سرد شده باید برگردم شاید فردا روزی دیگر باشد. شاید...
سلام
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار … هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن...
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه
تو بزرگی مثل شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مثل شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتاب
مثل شب گود و بزرگی مثل شب
اگه روزم که بیاد
تو تمیزی مثل شبنم مثل صبح
تو مثل مخمل ابری
مثل بوی علفی
مثل اون ململ مه
نازکی اون ململ مه
که رو عطر علفا
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات
مثل برفایی تو
اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
تو همون قله مغرور و بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی
ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم میکنه ...
روی دیوار سفید خونهمون
من با رنگ سبز یه جاده کشیدم
جادهای پُر از درخت و گل و یاس
جادهای پُر از بهار و عطر یاس
رنگ سبزم کم اومد
باد اومد، پاییز اومد
روی جادهی قشنگ
ابر اومد، بارون اومد
من نوشتم بارون
من نوشتم بارون...
من نوشتم بارون
من نوشتم بارون...گاهی وقتها
دلت میخواهد با یکی مهربان باشی
دوستش بداری
و برایش چای بریزی
گاهی وقتها
دلت میخواهد یکی را صدا کنی
بگویی سلام،
میآیی قدم بزنیم؟
گاهی وقتها
دلت میخواهد یکی را ببینی
شب بروی خانه بنشینی فکر کنی
و کمی هم بنویسی
تو بارون که رفتی
شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته
رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی
دل باغچه پژمرد
تمام وجودم
توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون
تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون
که چشمم به راهه
می بینم که کوچه
پر نور ماهه
تو ماه منی که
تو بارون رسیدی
امید منی تو
شب نا امیدی...
صفحه ی کهنه ی یادداشتای
من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه…
کاشکی تاریکی می رفت، فردا می شد
صبح می شد، چشمون تو پیدا می شد
لب های ناز تو با قصه ی عشق
مثل گل های بهاری وا میشد
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کنه
یادته قول دادی پیشم می مونی
قصه ی عشق زیر گوشم می خونی
نمی دونست دل وامونده ی من
که تو رسم بی وفایی می دونی
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کنه
هنوز از عشق تو لبریزه تنم
عاشق چشمون ناز تو منم
نمی دونم چرا من هم مثل تو
نمی تونم زیر قولم بزنم
تا دلم شکوه رو آغاز می کنه
دیگه اشکم واسه من ناز می کن...حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
پروانه شو پروانه شو...
پروانه شو پروانه شو...
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
مستانه شو مستانه شو...
مستانه شو مستانه شو...
چشم های بارانی را آرامشی باید
چشم هایی که فقط در نگاه تو آرام خواهند گرفت...
چه سخت است اندیشه دریا در ذهن ماهی کوچک برکه...
یکی بود یکی نبود
یه عاشق دل خسته بود
دلش یه دنیا بود
قصه یه رویا بود
دریا همیشه دریا بود
آه نگاه من چه بی ما بود
یه جاده بی انتها بود
قدم هاش خسته بود
دو چشمش بسته بود
از همه جا رسته بود
گریه کار هر شبش بود
یه حرفی بر لبش بود
دیگه طاقت نداشت
دیگه راحت نداشت
یکی بود یکی نیود
یه قلب خسته بود
هر شب زانوهاشو بغل می کرد
هر شب با شعرش
نگاهی به وسعت شب می کرد
یکی بود یکی نبود
دریا در من بود
قصه یه شب بود
یه شب تاریک
که همیشه ادامه داشت
در پشت یک پنجره
که دیگه هیچ روزنی نداشت
یکی بود یکی نبود
یه روز اومد
اینجاشو تو بگو
هر چی دلت خواست بگو
یادت باشه روز تو روز منه
پس خوب بگو گلکم منو بگو
اینجاشو تو بگو
نه تو نگو ما بگو
پس خوب بگو گلکم منو بگو
قصه ما تموم شد
قصه ما راسته مگه نه؟
اینو تو بگو...پنجره قلبم را
به سوی چشم های تو باز می کنم
تا نگاه تو سرشار کند
لحظه لحظه احساسم را
تا من پر از حس تو بودن باشم
و تو
لبریز از احساس من
عشق دریایی است
تا در این دریا غرق نشوی
نمی توانی به مروارید کف آن دست پیدا کنی
کسی چه میداند
شاید آن لحظه که اشک های زلال و گرم من
بر این کاغذ می نشست
تو هم گوشه آستینت
خیس بود
شاید از بغض دیروز
شاید از حس امروز
ای کاش
آن لحظه
در کنارت بودم
تا اشک هایت را پاک کنم
تا بگویم
همیشه کسی هست
که با اسم کوچک صدایت کند
تا سرود زندگی را
با هم
فریاد بزنیم
تا من
همه تو باشم
و تو
همه من
تا سرود هستی را تکرار کنیم
تا راز خلقت را دریابیم...خیال رویت امشب نمی گذارد
چشم های خسته من بر هم بنشیند
باید خیالت را با خود به رویاها ببرم
شاید چشم هایم رازی شوند ...چشمانت راز حقیقت است
آینه ای تمام نما که من اسرار هستی را در آن دیدم
راز پرواز پرستوها را
راز رنگ ها را
راز برگی بر آب در یک صبح مه آلود را
راز عشق را
راز زندگی را
با چشمانت با من سخن بگو
تا من
حقیقت را بیابمچرا رفتی برای خودت قصر یخی ساختی ؟
می خوای سرمای احساس انسان ها را حس کنی ؟
حق داری
احساس می کنم همه یخ زدند
آخه کی و کجا میشه گرمای عشق رو حس کرد
شاید در ناکجاآبادی
هنگامی که من دیگر نباشم
حق داری
مراقب اشک هایت باش
چون هر کدام دریایی است که من در آن ها غرق شده ام
می ترسم گرمای وجود من قصر یخی ات را آب کند
مراقب اشک هایت باش
گرمای وجودت را احساس کن که سردترین احساس ها را چون موم در خود ذوب می کند.
رازهایی که می دانی را احساس کن
زنده بودن به زندگی را احساس کن
رنگین کمان را در یک افق روشن احساس کن
آرامش یک ماهی در قعر یک دریای طوفانی را احساس کن
راز دل من را احساس کن
سکوت شکننده قلب شیشه ایت را احساس کن
من را احساس کن ...به وسعت همه دریاها
به پاکی یک قطره شبنم
به نگاه معصومانه تو
به دنیای ساده زیبایی
عشق است که معنا می بخشد
تک تک واژه هایمان را زیبا می کند
خانه دلمان را از زیبایی از حسی سرشار از خود خود عشق لبریز می کند
و عشق عشق می آفریند...خط ستاره ها را دنبال کردم
انتهایش نقطه چین بود
فریادها همه بی آوا خواهد بود
ستاره چشمک زن در این سطر خاموش خواهد شد
"ستاره ها حرف نمی زنند"
چشم ها در نگاه کدام عشق بی غزل خواهد خفت
یک کوچه یک چراغ یک پنجره
همه ی عظمت سادگی
پنجره بسته شد
چراغ خاموش و کوچه تاریک
اینجاست
عظمت بربادرفته سادگی...
تا مثل برگ خزون نریزم یواش یواش