X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
سه‌شنبه 27 مرداد 1394
توسط: aryan

فقط برای عشقم...


دوشنبه 26 مرداد 1394
توسط: aryan

دستانت

آن گاه که می گشایی شان

پرواز کنان

چه به سویم می آورند؟

چرا ایستادند

به ناگاه بر دهانم؟

چرا می شناسم شان

چنان که گویی پیش از این

لمس شان کرده ام...

پیش از این نیز بوده اند

و بر پیشانی و کمرم گذاشته اند

 

نرمی دستانت

از فراز زمان

فراز دریاها و رودها

فراز بهاران

پرواز کنان سر رسیدند

و زمانی که بر سینه ام نهادیشان

شناختم

آن دو بال زرین کبوتر را

آن خاک رس را

آن رنگ گندم را

 

تمامی سالیان زندگی

در پی آنها همه سویی رفتم

از پله ها بالا رفتم

از خیابان ها گذشتم

قطارها بردندم

آب ها بردندم

 و در پوست انگور

گویی تو را لمس کردم

جنگل  ناگاه

تن تو را برایم آورد...

بادام نرمی رازناک تو را

در گوشم خواند

تا آنکه دستان تو

بر سینه ام

گره خوردند

و در آنجا همچون دو بال

سفر خود را به پایان بردند...


پابلو نرودا


پنج‌شنبه 15 مرداد 1394
توسط: aryan

تو که دستات همیشه پر عشقه

تو که دنیایی

همیشه واسه من رویایی

گلکم تو نفس رو به من دادی

تو که عشقی

خود عشقی

به خدا خود خود عشقی

میخوام توی این سطر بگم دوست دارم

تویی که عشقی

میخوام بگم

من میخوام بگم دوست دارم

تو که یاسی به خدا یاسی

گلکم میدونی

تو که دنیا رو برام ساختی

بزار بگم دوست دارم

عاشق خنده هات منم

تویی اون اوج دیدنم

تویی لحظه ی عاشق شدنم

تویی که غروبو بردی

تویی که طلوعو ساختی...


پنج‌شنبه 8 مرداد 1394
توسط: aryan

چیست در جنبش هستی اندوده ی یاس؟ باید سرود کبوترها را یافت. روزها میگذرند باید از بیرون زمان به دنیا نگریست به عشق که جاودانگی را فریاد میزند، باید عشق را لمس کرد مو به مو در تار و پود زمین گشت باید اندیشه ی کمال طلب را جست باید در گوش عشق خود را تکرار کرد تا به جان رسید تا جانانه شد تا با زندگی یکی شد. همچون نگاره ای در روشنای آفتاب همیشگی چند پرتو معرفت چیدن، از کوچکی ذهن رها شدن، به نور پیوستن تا مانیفست عشق را به جان کشیدن... باید خود را رویاند باید به خود نور و زندگی بخشید، باید نور را زندگی کرد که زندگی برای بخشیدن است برای لبخند زدن برای بی هوا رقصیدن، شبنم عشق را به جان خریدن که همین شور زیباست که خدا زیباست که هستی زیبایی خداست...


 

شنبه 3 مرداد 1394
توسط: aryan

عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز

و جنبش و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند

هنگام آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم...


شاملو