X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پنج‌شنبه 23 مهر 1394
توسط: aryan

به خاطر داری

در زمستان

روزی را که به جزیره رسیدیم؟

دریا تاجی از سرما برایمان بلند کرد

تاک های رونده

در گذر ما

به نجوا در آمدند

و برگ های تیره در سر راهمان فرو ریختند.

تو نیز برگ کوچکی بودی

لرزان بر سینه ام.

بادِ زندگی تو را پیش من آورد

نخست ندیدمت: نمی دانستم

که با من گام بر می داری

تا اینکه ریشه های تو

در سینه ام فرو رفتند

و رشته های خونم را به هم بستند

از دهان من حرف زدند

با من جوانه زدند

و چنین بود حضور ناخواسته ی تو

برگی ناپیدا یا شاخه ئی پنهان

و ناگهان قلب من

سرشار از برگ و نغمه شد

تو در خانه ی تاریک

جوانه زدی و چراغ ها را برافروختی

عشق من، به خاطر داری

نخستین گام هایمان را بر جزیره؟

سنگ های خاکستری سلاممان کردند

رگبار درگرفت

باد پشت پنجره زوزه کشید

اما آتش

تنها یارمان بود

در کنار آن،

عشق شیرین زمستانی را

با چهار بازو در آغوش کشیدیم

آتش

بوسه ی عریانمان  را دید

که اوج می گیرد و به ستاره های پنهان می پیوندد

و اندوهی را دید

که سر می زند و خاموش می شود

در برابر عشق تسخیر ناپذیر ما.

به یاد داری

خوابت را در سایه ی من

و رویایت را که چگونه از سینه ات بالا می آمد

و تا دریاها و بادها پیش می خزید

و من چگونه بادبان برمی افراشتم

در دریاها و بادهای رویای تو

اما فرو می رفتم در وسعت آبی شیرین ات

ای شیرین، شیرین من

بهار دیوارهای جزیره را دگرگون کرد

گلی چون قطره ی نارنجی پدیدار شد

و آن گاه رنگ ها

تمام سنگینی زلال خود را فرو ریختند

دریا زلالی خود را بازیافت

شب در آسمان

خوشه هایش را گسترد

و آن گاه همه چیزی

سنگ به سنگ، نام ما را

و بوسه ی ما را بازگفت

سرزمین سنگ و خزه

در ژرفنای پر رمز و راز غارهایش

آواز تو را پژواک داد

و گلی که سر برآورد

در شیار سنگ

در ساقه ی آتشینش

نام تو را بر زبان آورد

و صخره ی بلند

افراخته چون دیوار جهان

آواز مرا می دانست، زیباترینم

و هر چیزی از عشق تو، عشق من، محبوبم

زندگی، موج، دانه ای که لب می گشاید

در زمین

گل تشنه

همه چیز ما را می شناسد

عشق ما آن سوی دیوارها

در باد

در شب

در زمین

به دنیا آمد

و از این روست که خاک رس و گُل

گل و ریشه ها

نام تو را می دانند

و می دانند که دهان من

با دهان تو در هم آمیخت

زیرا ما را در زمین به هم دوختند...


پابلو نرودا


پنج‌شنبه 16 مهر 1394
توسط: aryan

اگه آفتاب تو چشات خونه کنه

می تونه خورشیدو دیوونه کنه

می تونه خورشیدو دیوونه کنه

می تونه تو آیینه چشمای تو

گل شب بو موهاشو شونه کنه

می تونه می تونه آب بشه تو نگاه تو

دلِ سنگ هر چی غصه و غمه

لحظه هام ارزونی چشمای تو

از نگات هر چی بگم بازم کمه

من و بارون، تو و آفتاب شب و ابر

توی راه زندگی هم سفریم

نکنه اسیر تنهایی بشیم

آسمونیا رو از یاد ببریم

اگه آفتاب تو چشات خونه کنه

می تونه خورشیدو دیوونه کنه

می تونه خورشیدو دیوونه کنه...


سه‌شنبه 14 مهر 1394
توسط: aryan

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم

به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم


تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز

پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم...


همای شیرازی


جمعه 3 مهر 1394
توسط: aryan

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن 

آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست 

یعنی یک نفر آبی است         

موسم نیلوفران یعنی 

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی 

می شود برخاست در باران                                                                               

دست در دست نجیب مهربانی                                                                             

می شود در کوچه های شهر جاری شد                                                                  

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت...

 

محمدرضا عبدالملکیان